برای روز معلم

 

 با تبریک روز معلم و قدردانی از زحمات تمام معلمینی که در روستای دهکهان زحمت کشیده اند جا دارد یادی کنیم از معلم شهیدی که مدتی را در روستای دهکهان معلم بود ه اند.

شهید محمد مهدی برهان
معلم شهید محمد مهدی برهان در سوم شهر یور ماه سال 1341 در شهرستان سیرجان در خانواده ی روحانی پا به عرصه هستی گذاشت با آغاز جنگ تحمیلی مهدی با بی صبری منتظر اعزام به جبهه های نبرد حق علیه باطل بود برای اولین بار در آبان 59 از طریق سپاه بندر عباس عازم جبهه شد و در نبرد دهلاویه شرکت کرد . دومین بار در اردیبهشت 60 در عملیات موفق سوسنگرد حضور یافت پس از بازگشت در آزمون تربیت معلم شرکت کرد و در رشته ریاضی پذیرفته شد و با سپری کردن حدود یک سال از تحصیل در مرکز تربیت معلم کرمان در فروردین 61 برای سومین بار در جبهه حضور یافت و در عملیات بیت المقدس شرکت جست . بعد از مراجعت از جبهه جهت تدریس به منطقه ی محروم کهنوج هجرت نمود و مدت دو سال و نیم در روستای دهکهان مشغول تدریس شد و بعد از آن برای پنجمین بار به جبهه عزیمت نمود و به دلیل شجاعت و مهارت بی نظیرش در موتور سواری به عنوان پیک گُردان ضد زره در لشکر ثارالله به انجام وظیفه مشغول شد . در عملیات کربلای 4 پس از فتح جزیره ی ام الرصاص توسط لشکر پیروز ثارالله به شدت از ناحیه ی شکم مجروح شد و به بیمارستان شیراز منتقل شد و سرانجام در تاریخ 65/10/6 در حالی که مادر و خواهر و دیگر اعضای خانواده در کنار او بودند دعوت حق را لبیک گفت،روحش شاد ویادش گرامی.(زندگی نامه شهید برگرفته از سایت شمیم عشق)

هم چنان به پیش...

 

بروبچ وبلاگ همچنان پر انرژی و قبراق به کار خود ادامه می دهند

شادمانی در بین بچه های وبلاگ بهشت رودبار زمین:

از کجا شروع کنم؟ از چه بنویسم؟ با چه شروع کنم؟ چه طوری این کلمات بی قرار و شاد و پر انرژی را مجاب کنم تا صبر کنند، عجله نکنند، حواسم را پرت نکنند و بگذارند مثل بچه ی آدم!مطلبم را بنویسم، از کجای قصه تعریف کنم برایتان؟ از کجای این قصه پر آب و تاب و پر اشک چشم دوست دارید برایتان بگویم. پیروزی احساس بر منطق، در شبی که میلیونها عاشق کبوتر، دل را به سوی گنبد آقا رها کردند تا به همراه  کبوتران حرم در آبی ترین آسمان دنیا به پرواز در آیند تا این جمله را فراموش نکنیم، «پرواز را به خاطر بسپارد» بگذاری ساده تر بگویم، وحشتناک داریم با بهار حال می کنیم، و بین اهالی وبلاگ چیزی که کم نیست، لحظه های رومانتیک و احساسی، به ویژه این روزها که حسابی بهانه ای برای شادمانی پیدا کرده ایم، آخه استقلال که می برد سرازپا نمی شناسم، اراده ی خود را تا چند روزی از دست می دهم، آقا وحید که دیگه از من بدتر، از اون آبی های دو آتیشه !!! آقا سجاد هم که وقتی می بیند همکارانش این طور خوشحالند، نمی داند از خوشحالی چه کند، عبدالمطلب مگر می توانند این همه صحنه ی احساسی و شادمانی را در بین گروه ببیند و شاد، نشود و البته خبری از فضول خان ندارم و نمی دانم در چه حالی است، ولی امیدوارم عاقبت به خیر شود!!!بازدید کنندگان محترم یعنی اهالی دهکهان هم وقتی می بینند، بچه های وبلاگ چنین مسرورند، به گذاشتن مطلب جدید توسط بچه ها امیدوار می شوند و آنها بی شک خوشحال هستند، راستی شما چه طور آیا شما  نیز مثل بقیه خوشحال هستید....

ای دریغ از ما اگر چون گل نرقصیم بانسیم...

باده مده،بارون بده...

می گویند:

                  قدیم ها رسم بود که در روستا هرگاه باران نمی بارید و خشکسالی چهره ی خشن خود را

          به مردم دیار کهن نشان می داد، برای بارش باران مردم به فکرچاره بودند بدین گونه که:

                                            حدود پانزده نفر ازاهالی روستا دور هم جمع می شدند، یکی را به

عنوان رئیس خود که به آن «میر» می گفتند بر می گزیدند و روانه ی خانه های روستا می شدند، به

ترتیب میر در تمام خانه هارا می زد، بقیه ی اعضای گروه یلا، یلا می گفتند، صاحب خانه پس از اینکه در

را باز می کرد می گفت: یالا، بفرما.

سپس میر این ترانه را می خواند:

                            باد مده بارون بده                 جو به جو کارون بده

                            ارزن به مسکینون بده               جای مسکینون کجا؟

                           زیر تخت مصطفی                       مصطفی رو منبر

                            منبر پیغمبر تاکشم اسب نبی             تا دوم پیش علی

                            ای خدای دو جهان                   هفت ملک در آسمان....

سپس صاحب منزل آب بر روی میر و گروهش می ریخت و می گفت: گر میش منی بگو بع! و همگی

صدا می زدند بع!

و سپس به حالت یلا یلا به خانه ی بعدی می رفتند. و پس از آنکه تمام خانه ها را در می زدند به مکانی

به اسم خانه ی خدا! (مسجدی کوچک در روستا کنار چاهی به نام چاه کلات در کنار درختی به نام

پوهیل) می رفتند و با پنبه های آغشته به روغن چراغ می سوزاندند(درمعرفی امامزاده،این

رسم چراغ سوزی توسط آقای سجاد عمرانی توضیح داده شده) سپس به روی خاکها غلط می خوردند و

به صورت نمادین سر یکی را که نام میش را بر او می نهادند، می بریدند(قربانی ای در راه خدا) و بلافاصله

به رودخانه می رفتند و خاکریزی به طول دو متر درست می کردند که به آن بند می گفتند سپس هر کدام

به خانه های خود می رفتند و صبح که از خواب بیدار می شدند هیچ اثری از آن خاکریز دومتری نبود و این

قطعاً در اثر طغیان سیل بوده است...

 

و حالا... 

در جمعه ای به یاد ماندنی درست چند ساعت مانده  به لحظه  تحویل سال نو همه ی مردم روستا

روانه ی زیارت امامزاده شدند:

ابتدا دعای پر فیض ندبه را در آن صبح دل انگیز خواندند

View Full Size ImageView Full Size Image

و بعد ان نماز باران

View Full Size ImageView Full Size Image

 

خدایا باران رحمتت را بر ما نازل کن

View Full Size Image

حاج اقا یعنی باران میبارد امیدوار باشیم!  توکل به خدا

View Full Size Image

ما نیز توکل به خدا داریم!

View Full Size Image

عجب لحظات پر اظطراب و حساسی! چه پیش میاید

......دو روز گذشت ولی مردم همچنان امید وار بودند

بالاخره انتظار به سر آمد و آسمان از طرف قبله سیاه می شد

باران شروع به باریدن کرد . آن هم چه بارانی!

View Full Size Image

در وصف ادامه ی گزارش توصیفی زیباتر از اصغر عمرانی که به صورت نظر برامون فرستاده بود نیافتم!

 

سلام . نوروز ميراث فرهنگ برتر باستان نشينان پارسي و عطر خيال انگيز نفسهاي عيدانه بهارنارنج گواراي وجودتان . با جاري شدن نغمه دعاي جوانان پاكيزه نهاد آيه هاي طراوت و رحمت آسمان هم مهربانانه بر الماس سبز رودبار زمين باريدن گرفتند تا باز هم خاطرات روزهاي خوب روستا را به ياد بياوريم و چه دل پذير بود عشوه مستانه ابرهاي مخملين بر فراز قله مه آلود مه انجيل ......
آه .... چه دلنشين نعمتي است باران- ترنم وصف ناپذير يالهاي اطلسي آب - شاباش آسمان بر عروس سبزه هاي ملتهب و سمفوني بي بديل طبيعت ......
الها ....سخاوتت رابه شمارگان قطره هاي طناز بارانت سپاس .....سپاس

دهكهانيان .... بهار و باران به كامتان --- دعا را تا اجابت ظهور عشق استمرار كنيد.

 

سلام آقای حاجب، در آخرین جمعه ی سال و در روز عید مردم روستا شاهد حرکتی نمادین و زیبا در محل زیارت امامزاده بودند، شما به عنوان بانی و مدیر این حرکت باشکوه، هدف خود را از برگزاری این مراسم زیبا، مراسم هایی که به ندرت در این روستای بزرگ و متمدن شاهد آن بوده ایم، بیان کنید.

View Full Size Image

 

آقای حاجب: بسم الله الرحمن الرحیم، خدا را شاکریم که یک بار دیگر توفیقی نصیب ما شد تا خدمتگزار مردم شریف روستای دهکهان باشیم، برگزاری این مراسم از چند جنبه برای ما حائز اهمیت بود. در ابتدا همانطور که عرض کردید، در این روستای بزرگ و این جمعیت قابل ملاحظه، خیلی کم فرصتی پیش می آمد تا مردم در چنین برنامه هایی حضور یابند، و به این امید که با برگزاری این گونه مراسم ما بتوانیم دوباره مثل دوران قدیم مردم را در کنار همدیگر جمع کنیم تا با اتحاد و برادری کامل بتوانیم مشکلات روستایمان را حل کنیم. هدف دیگری که از برگزاری این مراسم انتظار می رفت، دعا کردن برای بارش باران بود، خاتمی باشد بر این خشکسالی  طولانی، در ضمن دعوت از مسئولین بخش و شهرستان برای بازدید از امکانات امامزاده، هدف دیگر ما بود.

سوال:آیا از نحوه ی برگزاری برنامه راضی بودید؟

آقای حاجب: برنامه به خوبی و با کیفیت عالی برگزار شد علی رغم اینکه این اولین برنامه این مراسم سالانه بود جمعیت نسبتاً خوبی از این مراسم استقبال کردند هر چند که انتظار جمعیت بیشتری را داشتیم. به خصوص مسئولین روستا مثل شوراها و دهیارها که اگر در این مراسم شرکت می کردند، چیزی از هیبت و جلال آنها کم نمی شد. با این حال جا دارد که از حضور افراد مسن و دوستان فرهنگی خانواده های محترم شهیدان، جانبازان وآزادگان، قدردانی و تشکر کنیم.

در هر صورت این اولین مراسم ما بود و امیدواریم که در سالهای بعد در همین روز یعنی آخرین جمعه ی سال، شاهد مراسم باشکوهتری باشیم.

سوال: آیا برنامه یا هدف دیگری برای روستای دهکهان دارید.

بله، ما هم اکنون در حال ساخت مسجد جامع بزرگی در وسط روستا هستیم و تابستان آینده ساخت این مسجد به پایان می رسد، یکی دیگر از برنامه های ما برگزاری کلاس های تقویتی در تابستان امسال است. این کلاسها در رشته های مختلف برگزار می گردد و سعی می کنیم از معلمین جدید بومی استفاده کنیم.

سوال: به ساخت مسجد اشاره کردید اگر امکان دارد بیشتر توضیح دهید؟

مجری کار بسیج سازندگی ناحیه دانشجویی استان کرمان است وبخش عمده ای از بودجه ی ساخت این مسجد، توسط سازمان اوقاف و امور خیرین استان، استانداری، فرمانداری منوجان و بخشداری آسپینون تأمین می گردد، هدف از پروژه، ساخت یک مسجد جامع برای تمام روستا و مرکزیت بخشیدن و هدفمند کردن برنامه های فرهنگی ومذهبی می باشد. تمام مراسم ها و جشن های مذهبی در این مسجد برگزار می شود، علاوه بر این نماز جمعه نیز دراین مسجد خوانده می شود. در ضمن همه ی مردم روستا می توانند مراسم ها و برنامه های فرهنگی خود را در این مسجد برگزار کنند.

وبلاگ بهشت، رز: به هر حال آقای حاجب مردم روستای دهکهان به داشتن فرد فعال و دلسوزی مانند شما، افتخار می کند و امیدواریم خداوند همیشه پشتیبان و یاور شما باشد در پایان اگر حرف خاصی دارید بفرمائید.

آقای حاجب: در ابتدا خدا را شاکرم که دعای مردم شریف و پاکدل روستای دهکهان را مستجاب کرد و باران رحمتش را بر زمینهای خشک ما نازل کرد، تا همه روسفید شویم. و در پایان از تمامی عزیزانی که ما را در هر چه باشکوهتر برگزار شدن برنامه ی نماز باران یاری دادند، تشکر می کنم ضمن اینکه تشکر ویژه ای از حاج آقا امیری نماینده ی محترم مردم در مجلس شورای اسلامی، از برادران مداح خواجه و احسان امیری، حاج آقا سالاری امام جمعه ی موقت منوجان، آقای سراجی بخشدار آسمینون همچنین وحید شجاعی پور رئیس هیأت منتظران ظهور روستا، آقای خدابخش حاجی و دوست عزیز هادی یوسف زاده عکاس و خبرنگار نشریه ی رودبار زمین نهایت تشکر و قدردانی را داریم. در ضمن CD مراسم بعد از آماده شدن به دست تمام عزیزان شرکت کننده می رسد.

 

شبهای روشن عید در روستا

هرسال ایام نوروز که میشه اهالی روستا هرجا که باشند همراه رفقا وخانواده برمی گردند به زادگاهشون . امسال هم هرکسی از اهالی رو که می خواستی تو ده میدیدی جالب بود امسال عید تو روستا دقت کردم مردم ده خیلی به تلویزیون وابسته شده بودند( همه اهالی جومونگ ورفقا رو میشناختند)راستی که هیچ جای دنیا زادگاه آدم نمیشه واین یه حس مشترک بین تمام آدماست به نظر من این حس توی ایام عید بیشتر تو نگاه مردم میدیدی یادش بخیر اون روزا که هنوز خشکسالی سایه نحسش روی روستا ننداخته بود هر وقت  بین مردم رودبار زمین برای تفریح میخواستند جایی رو انتخاب کنند دهکهان جزو اولین گزینه های انتخابی بود ووقتی معلم از آب وهوای روستا ومردم نجیبش سر کلاس تعریف میکرد چه غروری رو تو نگاه دهکهانیهای کلاس میشه دید حالا که به اون لحضات  فکر میکنم یاد این جمله معروف آل پاچینو در نقش جان میلتون (وکیل مدافع شیطان) میفتم : غرور در نزد من هرآینه محبوبترین گناهان است

زادگاه آدمیزاد سایه آدمیزاد است.سایه ای که همیشه به شکلی با اوست.گاهی به شکل رنگ پوستش ُگاهی به شکل لهجه اش ُگاهی به شکل مرامش وگاهی به شکل خاطرات کودکی اش .درشبگردیهای عید امسالم این سایه بزرگتر میشد وواضح تروچه شبهای روشنی بود.

حاجی ملا رضا مردی صاحب قلم

                            در هر منطقه ای شخصیت هایی تاثیر گذار از حیث فرهنگی اجتماعی وسیاسی وجود دارد که گاهی اوقات این افراد تاثیر گذار در منطقه نسبت به تاثیر گذاری شان ناشناس ومهجور مانده اند که باید آنها را از دل وقایع و گذشته بیرون کشید ودر صحنه معرفی برد تا ادای دینی شود نسبت به اقداماتی که انجام داده اند.

            یکی از افراد تاثیر گذار در روستای دهکهان حاج رضا ابن احمد کوچک محمدشریف دهکهانی معروف به حاجی ملا رضا بوده است که ایشان در صدوپنجاه سال پیش اقدامات موثری را در نشر کتابت و علوم اسلامی در دهکهان انجام داده که مکاتبات ایشان با حاکمان شرع در جهت جمع آوری خمس و زکات و تحریرات به جا مانده از قلم مبارکشان گواه این مدعاست.

                 حاجی ملا رضا مردی صاحب ذوق و عارف مسلک و بیزار از ایستایی و یکجانشینی بوده و بیشتر زمان عمر کمتر از پنجاه سالش را در گشت وگذار،(روایت است که هفت بار به خانه کعبه مشرف شده اند) ابیاتی که در حاشیه تحریراتشان نگاشته اند این روحیه را نشان می دهد و این علی رغم مسلک عارفانه شان بوده است همان طور که درحاشیه یکی از تحریراتشان این ابیات را چنین مرقوم فرموده اند:

                                          دست خط حاجی ملا رضا وحاشیه نگاری ایشان

                  حاجی ملارضا  همیشه در حال قلمی زنی بود وقتی که در سفر بود شرح احوالات خودش را می نگاشت و هرجا در محضر بزرگی تلمذ می کرد آموخته ها را به رشته تحریر در می آورد وقتی هم که در دهکهان بود و از کار زراعت فارغ می شد سواس پوشیده و با لباس سفیدی  که در بر داشت به زیر درخت انجیرش می رفت قلم را از قلمدانش بیرون می کشید و قلم زدن را آغاز می کرد  و در این قلم زنی نامه های آمده را پاسخ می گفت و با حاکمان شرع که او مامورشان برای جمع آوری خمس و زکات بود  مکاتبه می کرد و یا احکام شرعی را که جمع آوری کرده بود به رشته تحریر در می آورد تا در اختیار شاگرادان مکتبش بگذارد وبه اهلش بدهد که یکی از تحریرات ایشان که قسمتی از آن باقی مانده تفسیر آیا ت الاحکام است

قسمتی از صفحه آخر تفسیر الاحکامی که خود حاجی ملا رضا به رشته تحریر در آورده.

حاج رضا به زراعت علاقه خاصی داشته درخت انبه ای که او در تنگه دهکهان می کارد (این درخت معروف بوده به انبه حاجی که تا ۵۰سال پیش مردم ار آن استفاده می کرده اند اما اکنون در تنگه دهکهان شاید جای تنه اش باقی باشد!)حکایت عجیبی دارد که بدین شرح است:

حاج رضا سواس پوشیده با لباس سفیدش وارد حیاط سنگ چین شده امامزاده می شود،کربلایی جمعه متولی امامزاده استقبالش می کند.

-خوش آمدید حاجی بفرمایید!

از گراشی ظرف آبی دستش می دهد حاجی تشکر می کند و با ذکر یا حسینی آب را می نوشد.حاجی ذکر گویان به پشت مسجد امامزاده می رود به دیوار تکیه می کند رو به باغ می ایستد به تماشا، نظرش نهال انبه ای را که از سوز زمستان خلاصی پیدا کرده و حالا داشت جوانه می زد ،می گیرد.کربلایی جمعه را صدا می کند،کربلایی می آید.

-فرمایشی باشد حاجی!                   

 ـاین درخت انبه زمستان ها می خشکد و تابستانها جوانه می زند اینطوری راه به جایی نمی برد رخصت بده جایش را عوض کنم تنگه هوایش مساعد است می برمش آنجا.                                              کربلایی می خندد و می گوید:حاجی تو برای همه چیز دل می سوزانی؟! صلاح با حاجی است هرطور دوست داری انجام بده.                                                                                                         حاجی با صبر تمام نهال را از خاک در می آورد و می گذارد روی چهار پا و راهی تنگه می شود،نهال را آنجا می کارد.

            راه برگشت خبرش می دهند که برادر زاده اش جان داده و پسرش سخت بیمار است و مردم این اتفاقات را مربوط به نهال انبه امامزاده می دانند.                                                                            مرگ برادر زاده حاجی را محزون می کند اما او دلش محکم است و این را مشیت الهی می داند و رابطه ای به درخت انبه ندارد و مردم عوام به خاطر اعتقادشان به امامزاده است که این دو را بهم ربط می دهند،چیزی نمی گوید برای اینکه مردم را آرام کند قسمتی از انبه را وقف امامزاده می کند.درخت انبه بزرگ می شود و ثمر می دهد، سالی شش هزار دانه(معمول بوده است که میوه های انبه را بشمارند) و حاجی عمرش نمی رسد که ثمر انبه را ببیند و مردم می دانند این ثمر زیادی انبه از برکت دست حاجی بوده و تدبیر او انبه را از سرمای زمستان نجات داده. 

                   مناجاتی به تحریر حاج ملا رضا

 

  • سواس: نوعی کفش بافته از برگ خرما
  • گراشی:خمره آب

 

تغییرات جدید در وبلاگ بهشت رودبار زمین

از این پس بهشت رودبار زمین را متفاوتر از گذشته خواهید دید .

۱. (بخش اخبار روستا)  در این پست شما می توانید از اخرین اخبار روستا اگاه شوید.

۲.( بخش بیوگرافی معلمین دهکهانی)  قصد داریم در این پست هر ماه یکی از معلمین دهکهان که تعداد انها هم کم نیست  را به شما دوستان عزیز معرفی کنیم.

۳.(تازه های انتخابات) در این پست شما میتوانید اخرین اخبار انتخابات را مرور کنید

۴.(نوشته های پراکنده) در این پست قصد داریم که شمارا میهمان قلم دوست عزیزمان جناب اقای ...فضول خان... کنیم ظاهرا این دوست عزیزمان قصد دارد هر چه دل تنگش می خواهد بگوید. این روزها در سفر به سر می برند و امیدواریم در سال  نو  به ما بپیوندند

۵.(شاعران دهکهان )در سال نو  برانیم که شما عزیزان را بیشتر با شاعران و هنرمندان روستایمان اشنا کنیم

 

بسمه تعالي

صداي پاي عمو نوروز زيباترين ترانه لحظه هاي جاريست

زوزه مهربان باد

آواي خوش نوازش شكوفه ها

رقص ناز شاخه ها

ركوع پر معناي نخل هاي شاهاني

رايحه ي خوش بهارنارنج

عباي سبز كوه مَكُرْ

اين است صداي پاي عمو نوروز

من با وجودم New year را در آغوش گرفته ام .

مرا با شمارش ايام كاري نیست

غروب اسفند ، طلوع فروردين

حساب وكتاب ژئو فيزيك

همين طور است ، مرا با شمارش ايام كاري نيست

در تقويم احساس من صداي پاي گلموشنگ بشارت مي دهد.

شيداي بلبلكان ، لطافت دهكهان

پيراهن نو كشاورز روستا

قهقهة مستانه  كودكان پابُري در بازي گيفا منادي تولد دوباره طبيعت است.

من اكنون در دانشگلاه درتعقيب مدرك وروزهاي خوشی هستم كه اقتدار را در روزهاي رنگارنگ دهكهان برايم به ارمغان مي آورد.

اينجا با غرش راننده هاي تاكسي صدا پاي عمو نوروززيبا نيست .

اينجا بجاي علفهاي سبز وگلهاي ميخك وپونه از زمین اجُر وبتن مي رويد

در فراق دهكهان قلبم ناي تپش ندارد.

در شريانهاي من گلبولي نيست بلكه اين دهكهان است كه مي خروشد.

آري بايد از اين جا گريخت وفرودايم بركوهسارهاي هميشه بيدار

وچنگ اندازم در شاخه هاي سبزانبه

وبوسه زنم برتمثال خوش نقش دهكهان

 

راستش نمي دانم چه حسي است كه درمن فوران است ومرا بسوي دهكهان سوق مي دهد در هر

صورت عزم خويش را چنين جزم  کرده ام كه به رغم تمام گرفتاريها وكلاس هاي درسي كه در دانشگاه

دارم ، بايستي سال تحويل در ميان مردم دهكهان باشم.

 

پس كوله بارم را به عشق وصال ديار میبندم وراهي بهشت رودبار زمين میشوم ليكن اندوهي بود كه مرا

رنج مي داد وآن هم ، دوري از دوستان همكلاسي  است به دهكهان كه رسيدم تصميم دارم درهنگام

تحويل سال نو به دست بوسي آزادگان سر افراز ميرشكاري جعفري وجاحب وهمچنين جانبازان پر فروغ

دهكهان آقايان انصاري ، ميرشكاري وپهلواني بروم كه بااراده ي پاك وراسخ خود بر تلخيهاي ايام تانك

وباروت شكيبايي كردند تاامروز طلايه داران زادگاهشان در ايران اسلامي باشند.

 

اري میروم تااين عزيزان را بوسه باران كنم وبا دادن شاخه گلي به اين عزيزان بگويم كه وجودم دائم از مهر

شماغوطه ور است.

حدس بزنيد مقصد بعدی من كجاست ؛ دوست دارم در اين روز به ديدار قهرمانان عرصه تلاش وكار بروم

انها كيستند ؟ اري كساني كه روزهاي طاقت فرسا همچون كوه در مقابل رگبار شديد خشكسالي مي

ايستند تا لبخند ي بر لبان ناز كودكانشان بنشانند: براستي كه عجيب حسي در آدم هويدا مي شود ان

لحظه اي كه پرسيده مي شود ، شغل پدرت چيست ؟ واو با افتخار مي گويد: ) كارگر )

اري بر آنم در اين روز به پيشو از تمام كارگران بروم وبر دستان پينه بسته ي انها بوسه زنم .

... سپس روانه نگين معنويت روستا ، همانجايي كه دلها به خدا نزديك تر مي شود ، همان جايي كه

چون كارمان گره مي خورد به آنجا پناه مي بريم . بله انجا فقط ارامگاه امامزاده سيد مكان عطا ء الله مي

تواند باشد. پس زيارت امامزاده به طرف گلزار شهداء

 

گلزار شيران خفته در بيشه

ان راد مردان عرصه سخاوت

آن مردان بي ادعا ، شهيدان عمراني ، ميرشكاري ، انصاري ، جاجب وخورشيدي

میروم تا باآنها تجديد ميثاق كنم وسر نهم بر آستان مقدشان وسال 88 رابه آنها تبريك بگويم . وبا قلبم

سلام كنم بر اين شهيدان  كه جان خويش را بر طبق اخلاص نهادند تا امروز دهكهان با نام مقدّس ايشان

نيك بدرخشد.

 

وهمچنين خدارا به لحظات عروج اين شهيدان در همان لحظه ای که ذكر يا حسين بر لبانشان جاري بود ،

سوگند مي دهم كه حاجات مارا روا دارد، هرچند كه در شهيد پروري ماقصور فراوران نمايان است وحق

آنها را چنانچه در خودشان باشد اداء نكرديم . وبا سيمايي شر مناك از خدا مي خواهيم که به حق اين

عزيزان ما را از اين لحظات تاريك برهاند وديدگان ما را به معشوقمان بيارايد.         کدامین معشوق ؟

همان كس كه اميد بخش حيات است وبه آن افتخار مي كنيم .

همان كس كه چشمانم پر از اشك دلتنگي اوست .

معشوق ما همان یوسف زهرا مهدی صاحب الزمان است

فراخوانی برای حضور در جشن اتحاد روستا

بار دیگر بر آنیم تا میزبان دلهای پاک و اسمانی شما مردم شریف روستای دهکهان باشیم

امسال نیز در مقدس ترین مکان این ولایت. در جوار مرقدمطهر و نورانی - افتخار روستایمان - پیر مراد اهالی امامزاده سید سلطان عطاالله ودر کنار گلزار شهدا. قصد ان داریم که در اخرین ادینه ی سال همه در این خاک مقدس حضور به هم رسانده و ضمن غبار روبی مسجد زیارت و گلاب پاشی مزار شهیدان. مراسم پر فیض دعای ندبه و نماز باران را به جا اوریم. تا فضای روستایمان را در اخرین جمعه ی سال یک بار دیگر پر از بوی عطر نرگس و لاله ببینیم. که به لطف خداوند متعال سالی پر خیر و برکت در سایه ی ظهور  اقا و سرورمان قطب عالم امکان حضرت مهدی(عج) داشته باشیم.به امید روزی که بار دیگر نخلهایی اطراف امامزاده که از عطش  انتظارسوخته اند را دوباره سبز و استوار ببینیم.

 توضیحات: با گرفتن سه روز روزه در روز چهارم یا همان اخرین جمعه ی سال در ان مکان مقدس برای خواندن نماز باران گرد هم آییم.

زمان: روز جمعه- مورخ ۲۸/۱۲/۱۳۸۸

 

تقسیم بندی انسان ها

 

      آنهايي كه وقتي هستند، هستند وقتي كه نيستند هم نيستند. حضور عمده آدم‌ها مبتني بر فيزيك است. تنها با لمس ابعاد جسماني آنهاست كه قابل فهم مي‌شوند بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند.

 

       آنهاني كه وقتي هستند، نيستند وقتي كه نيستند هم نيستند. مردگاني متحرك در جهان، خود فروختگاني كه هويتشان را به ازاي چيزي فاني واگذاشته‌اند .بي‌شخصيت‌اند و بي‌اعتبار، هرگز به چشم نمي‌آيند، مرده و زنده‌شان يكي است.

 

       آنهايي كه وقتي هستند، هستند وقتي كه نيستند هم هستند. آدم‌هاي معتبر و باشخصيت، كساني كه در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودشان هم تاثير خود را مي‌گذارند كساني كه همواره در خاطر ما مي‌مانند، دوستشان داريم و برايشان ارزش قائليم.

 

        آنهايي كه وقتي هستند، نيستند وقتي كه نيستند، هستند (شگفت‌انگيز‌ترين آدم‌ها. در زمان بودنشان چنان قدرتمند و باشكوهند كه ما نمي‌توانيم حضورشان را دريابيم اما وقتي كه از پيش ما مي‌روند نرم‌نرم و آهسته آهسته درك مي‌كنيم. باز مي‌شناسيم، مي‌فهميم كه آنان چه بودند. چه مي‌گفتند و چه مي‌خواستند. ما هميشه عاشق اين آدم‌ها هستيم. هزار حرف داريم برايشان اما    وقتي در برابرشان قرار مي‌گيريم، گويي قفل بر زبانمان مي‌زنند. اختيار از ما سلب مي‌شود. سكوت مي‌كنيم و غرق در حضور آنان مست مي‌شويم و درست در زماني كه مي‌روند يادمان مي‌آيد كه چه حرف‌ها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگي هر كدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

                                                                             

                                                                          دكتر شریعتی

آیت الله خامنه ای: «آنتی تز» جریان روشنفكری ضد اسلامی دقیقاً شریعتی بود

 

 

 

 

 

 

سوال هفتم

آرام زير لب « حمد وقول هوالله » را خواندم مثل هميشه خدايا به اميد تو را گفتم ،

اسمم را بالاي برگه نوشتم واز سؤال اول شروع كردم به جواب دادن جواب سؤالهارا

تند تند نوشتم تااينكه به سؤال هفتم رسيدم « علي سه كيلو پرتقال دارد ، دوكيلوي

آن را به دوستان داد  حالاعلي ... به فكر فرو رفتم انتهای برگه تصويري از درخت

پرتقال كشيدم اما با شاخ وبرگهاي خشك .ياد روزهايي افتادم كه هرچه پرتقال مي

 چيديم تمام نمي شد ، چقدر به معلم ها مي داديم . چقدر ميهمان نوروزي داشتيم ،

ولي مگه اين پرتقالها تمامي داشت . معلم برگه ها را جمع مي كرد برگه ي من كه

 حالا ديگه خيس شده بود رانيز گرفت . اما هنوز در فكر پدرم كه  دربه در به دنبال

برقي نمودن موتور واز طرفي خشك شدن باغها جلوي ديدگان مادر بودم.

فصل همراهان

 

 

 شما و ما

حدود هشت ماه است كه از ساخت وبلاگ مي گذرد ودر اين مدت بانظرات شما عزيزان همراه بوده است كه ما هنوز با شوق وذوق روز افرزون به كارخود ادامه مي دهيم وشكر ايزد يگانه ، اين وبلاك همچنان به عنوان يكي از به روزترين وپر بازديد كننده ترين وبلاك محلي استان كرمان مي باشد . در اين مدت دوستان زيادي نيز پيدا كرديم واز اين پس هر چند ماه يك بار قصدداريم پستي را به عزيزان بازديد كننده اختصاي دهيم . به خصوص اين روزها كه عجيب ، حال وهواي شاعرانه رادر اطرافمان حس میکنیم به طوری که دربخش نظرات وبلاگ هم می توان نشانه هایی از پاییز رادید هم احساس زمستاني را و هم سراغي از باران وبهار گرفت! وبي دليل نيست كه زير بار اين همه نظر مانده ايم . البته بهشت رودبارزمين هر روز وهر ساعت چشم انتظار نظرهاي لطف شماست.

يكي از دوستاني كه از همان روزهاي اول وبلاگ همراه ما بوده اند وهمواره نظر مي فرستد ، آقاي ياسر مير شكاري است (البته هيچ نسبتي با بنده ندارد) كه هميشه تقاضاي همكاري مي فرمايند . ما نيز در جواب اين دوست عزيز بايد بگوييم كه خيلي ممنون آقاي ميرشكاري ، باعث افتخار ماست كه همكاراني مثل شما داشته باشيم . شما مطالب وشعرهاي خود را بفرستید و ديگركارتان نباشد.اما دوست عزيز دیگري كه همواره براي ما نظر مي گذارند اقاي ابراهيم پورسلمان است كه هميشه گله دارد كه چرا همه ي عكسهايي كه برايمان مي فرستد ، در وبلاگ نمي گذاريم . اقاي پور سليمان ممنون بابت عكسهاي خوشگل تان ، گر صبر كني زغوره حلوا سازيم!. اقاي قاسمي نيز كه هميشه از نحوه ي ويرايش قالب وبلاك معترض بودند اما بعداز اينكه اقا وحيد ويرايش كلي در قالب وبلاك گذاشتند، ديگر نظري نمي دهند بهشت ر.ز : اقاي قاسمي ما منتظر حضور دوباره ی شما هستيم .

آقاي محمد .ع در طي چند نظر از دست ما شاكي بود كه چرا در موردمشكلات نانوايي هاي دهكهان چيزي نمي نويسم . بيچاره كه دلش ازدست اين نانوايي ها خون بود مي گفت : روستايي به اين بزرگي چرا بيش از دو نانوايي نيايد داشته باشد . همين دونانوايي كه دارد،يكي هروقت دوست داشت نان مي پزد وديگري هم كه نان مي پزد رفتار مسئولين آن بامشتريان خيلي ناپستذ مي باشد. در جواب اين دوست عزيز بايد بگويم كه :

يكي از مشكلات جامعه ي ما اين است كه هر كسي را در شغل مناسب خود قرار نمي دهند . علم روانشناسي نيز مي گويد: اگر كارهاي كوچك رابه افراد بزرگ بسپارند ، آنها كار خود را به خوبي انجام نمي دهند و تحت فشارهاي رواني قرار مي گيرند و اگر مي بينيد دوستانمان درنانوايي رفتارمناسبي با مردم ندارند به اين دليل است كه اين افراد لايق چنین شغل مهمی نیستند،بی تعارف بگویم کا را باید سپرد به کاردان ،بگذريم حالا ازدست ما چه كاري برمي آید؟اینکه ما این مطلب رادر وبلاگ انعکاس دهیم تا در اینده بیشتر به این مسئله بها داده شود.

علي واسلام كه به نظر مي رسد از دوستان بجگانيمان باشند هميشه ما رامورد لطف خود قرار مي دهند و از ما تعريف و تمجيد مي كنند و دهكهاني ها را مردمي خلاق مي دانند. بهشت ر.ز: دوستان عزيز پس انتقاداتون کو؟.

جناب آقاي حمزه ي پهلواني كه هرگز ما را تنها نگذاشته اند و ركورد دارفرستادن نظر در وبلاگ است سفارش كرده بودند كه يك نظرسنجي دروبلاگ راه اندازي كنيد و نظر مردم دهكهان را به پيوستن به منوجان يا كهنوج جويا شوید. بهشت ر.ز : آقاي پهلواني شما خود چي ؟ دوست داريد دهكهان جز منوجان یاشد یا کهنوج؟ البته این نکته را نباید از یاد ببریم که نظر مردم نمی تواند در چنین مواردی تاثیر گذار باشد  باز هم دستهاي پشت پرده اي كه قادراند مدیران کشور  را یک شبه عوض كنند بايد نظر خود را در اين رابطه اعلام كنند .خیلی ها هم مثل آقا رضاي گل ( اهل نودژ) هميشه از ما مي خواهد مصاحبه اي با چهر ه های برجسته و تاثیرگذار روستا داشته باشیم بهشت ر.ز : به همه کسانی که مکرر این درخواست را داشتند می گوییم چشم . از احسان و جواد هم تشکر ، که همچنان از نحوه ي عكاسي ما شكايت دارند.

آقاي حسن .م هم مي گويد هر چه متن هايتان را مي خوانم سردر نمي آورم چه نوشته ايد. بهشت ر.ز : البته به این دوست گرامي بايد بگوییم که بعضی نوشته ها گویش محلی است که از این به بعد سعی می کنیم جاهایی که نیاز به توضیح است;داده شود . اهالي روستاي طارم هم مرتب نظر مي فرستندكه ما را لينك كرده اند و ما نيز آنها را لينك كرديم ونون به هم قرض دادن يعني همين . درمورد آقاي شهرياري نيز بايد بگويم كه عجب دل پردرديداري باز هم خوبه با وجود اين همه ناراحتي باز هم به وبلاگ ما سر ميزني راستي به نظر تشما بايد خوشحال باشم كه نوشته ي من اشك تو را درآورد؟به خدا قصد من اين نبود بترس از روزي كه بخوام يك  مطلب اشك دربيار بنويسم.

البته در اين مدت دوستاني با اسامي مستعار نيز پيدا كرديم ،مسافري از هند كه تنها يك بار نظر داده بود از ما خواسته بود كه مسابقه اي در وبلاگ بگذاريم . بهشت ر.ز : آخر دوست عزيز كدام مسابقه را مي توانيم در وبلاگ بگذاريم ;تازه جايزه از كجا تهيه كنيم.كونزيل هم كه حرفهاي دو پهلو زياد مي زند.

در ميان عزيزاني به اسم مستعار دوستي دلسوز براي خود پيدا كرده ايم كه هميشه نگران ما هستند و تا مطلبي با رنگ و بوي سياسي مي نويسيم بلافاصله دستور مي دهد كه آن را حذف كنيم و گرنه طبق فلان ماده ، بهمان قانون مجازات هاي اسلامي مجازاتمان مي كنند(میکنم) در جواب اين دوست عزيز با اسم مستعار « به آشنا » ،بايد عرض كنم خيلي ممنون كه شما به فكر ما هستيد اما لطفاً كاسه ي داغ تر از آش نباشيد. به هر حال اين آزادي بياني كه زياد از آن گفته مي شود بايد جايي به كار رفته شود و مطمئن باش كه به اندازه ي كافي شهامت داریم كه چند كلمه حرف حساب بزنیم و دفاع کنیم;یعنی پشتمان گرم است آخر ما چهار

نفريم........!!!                                              

و درپایان باید بگوییم که این دوستان تاثیر زیادی در وبلاگ ما داشته اند،با نظراتشان;و ما هنوز که هنوز است حق مطلب را ادا نکرده ایم ;کم وکاستی زیاد بوده و هنوز به پیشنهادات شما نیازمند .

لطفاً نظريات خود را در مورد اين پست جديد در وبلاگ اعلام كنيد.

.............................

 

Welcome to my village

 

If  you are interested in visiting my village  in Nowrooz vaction. There are some tips that  you should be  fallow them.

One of the most important things to remember is your dressing .so you 

should do your best in dressing appropriatety because the people of my village expect others to respect their

Another thing to keep in mind is aboat taking photographs. for example if you are visiting a mosque or a house it is not acceptable to take photographs . but to take photograph from beautiful landscapes there is welcome.

Shopping  follow certain rules in my village:

 there isn’t any mall or big store for your shopping so you are supposed to bring enough food with yourselves.

 

But aboat  your staying in someones home. When you want to go in a dehkehanian home as a guest you are not expected to call first and ask if it is ok.  And there is no problem if you take all your relatives to there.

The other thing that I should remind is aboat giving and receiving gifts.

In dehkehan it is not custom to give gifts  at all. But if you want to give gift , there is no  no problem , try to bring small gifts may be some flowers or chocolates …for your  transporation  you can hire   donkeis to take a traditional journey around dehkehan , so you can  use them to travel every where in my village.

The last tip is aboat orange gardens .please be carefull about them if the red and delicious oranges tempt you and you can not control yourself.  You can

take one or tho but by the premion of  the owner.  Of course

. mirshkary ….. written by :mr

 

 

 

واینک شرحی از درد...

 

                                      از زمانی که دوستمان فرزاد،اولین قدم را در افتتاح وبلاگ برداشت و پشت سرش قدم های دیگر را ما برداشته،دو ماهی مانده تا وبلاگ روستای دهکهان یک ساله شود، در این مدت از طبیعت روستا گفتیم و از میوه هایش و داشته هایش ،اما حال وقت آن رسیده که از نداشته ها بگوییم ،زمانی درد گویی رسیده است وباید ار درد و رنج مردمانمان بگوییم،مگر نه اینکه ما از این پایگاه کوچک مجازی نماینده مردم روستا هستیم؟پس بر ماست که فریاد آنها را به گوش هایی برسانیم که در برابر این مردم مسئول اند وباید جواب پس بدهند.

                                        از جشن پرتقال گفتیم، اما نگفتیم این جشن پرتقال ماحصل خون دل خوردن های باغدار بیچاره ای است که یحتمل میو ه اش زینت ضیافت همان مسئولی است که باید مشکل سوخت پمپ آب اورا حل می کرد( که نکرد!) تا مجبور نشود علاوه ی درد وغم خود،گالن های سوخت را نیز به دوش بکشد تا آبی برساند درختان نیمه جانش را که بسان فرزندان او هستند و چه باغ ها که به دلیل عدم توجه همین مسئولان در حل مشکل آب و سوخت و همچنین قرار ندادن سیستم های مکانیزه آبیاری مطابق روز در اختیار آن ها،به طور کامل از بین رفت وآخرین عاید آنها فروش چوب های خشکشان بود که باز هم یحتمل زغال خوبی برای بساط کباب و...در آمده و خاطرم می اید شکوه آن باغداری که از فروش چوب های خشک درختانش از روی استیصال می گفت و اینکه این کار برای او مانند این بوده که فرزندش بمیرد و بخواهد استخوان های او را به حراج بگذارد،آری این است اوضاع تلخ باغداری که میوه شیرینش را روانه بازارمی کند،واین روانه کردن بازار خودش حکایتی دارد!،باغدار چون خودش وسیله ای ندارد،چون هیچ مسئولی برای حمل محصول اوچاره ای نکرده،ناچار است که یک سال زحمتش را بسپارد دست واسطه محل،آن هم به چه قیمتی!؟به نصف نرسیده!.

                                             وقتی که به پدری کشاورز و باغدار اینگونه جفا می شود، تردید به خود راه ندهید که به فرزند او هم جفا می شود و این جفا کجاست؟در آموزش است و در مدرسه،کودک با استعداد روستای ما که با هزاران شوق از خانه روانه مدرسه می شود ،آن هم با شوق وانگیزه ای که در قیاس با آن بچه شهری مرفه صد چندان است،باید وقتی وارد مدرسه می شود بین دیوارهای سیاه، سیمانی و خراشیده خانه اش با مدرسه تفاوتی احساس کند،اما در واقعیت چنین نیست،بایستی محیط کلاس ومدرسه اش شادی آور ونشاط بخش باشد که نیست!،درست است که حال در دهکهان خبری از کلاس های کپری نیست ولی این کلاس های نامناسب وبی روح موجود چه تفاوتی با آن کپرها دارد؟شاید همان کپرها با آن فضای سنتی اش خیلی بهتر از این کلاس های بی نور وخفه باشد،باید به کودک وجوان ونوجوان روستا بها داده شود ،دلیل نمی شود چون او در روستا به دنیا آمده باید تاوان پس بدهد واز حقش محروم شود،واگر قرار است بستراقتصادی برای روستا فراهم شود،اگر قرار است امکانات بهداشتی ودرمانی به روستاداده شود باید در کنارش برای آن فضاسازی فرهنگی هم شود و این فضاسازی فرهنگی یعنی در کنارامکاناتی که به خانواده روستایی می دهند،درکشف استعداد های فرزندش نیز باشند،به او کتاب بدهندو...

                                           واین بود گوشه ای از درد مردم روستای ما نه تمام آن ،و امید است این حرف ها به گوش مسئولان بنشیند و درصدد رفع مشکل بر آیند،وتردید ندارم اگرمسئولان رسیدگی به روستای ما و تمام روستاهای دیگر، که از مسئولان شهرستان شروع می شوند تا بالا، کسانی باشند که غایت مقصودشان این باشدکه برای خود مسکن خوبی در مرکز استان فراهم کنند تا دمی خوش بیاسایند ونام تمام مدارس غیرانتفاعی خیلی بهترازمدرسه های دهات ما در حافظه شان باشد،آن هم جهت تحصیل فرزند دلبندشان،دردی نه از پدران کشاورز درمان میشود ونه از فرزندانشان،خوب است که اینطور نباشد واین قلم من باشد که خطا رفته است.

 

بر میگردم روستا...

سلام مطلب خیلی قشنگ فرزاد درباره خاطرات کودکی دست من گرفت وبرد به سالهای دور
کرمان بودم که مطلبش خوندم
تو یه غروب سرد وسوزناک توشهری که به شهر ارواح شبیه
با عابرایی که تونگاهشون غریبگی موج میزنه
باخودت فکر میکنی در ورای این چشما چیه که نگاهت اینقدر تلخ میخواد؟؟
همونجاست که تصمیم میگیرم فردا برگردم به روستا
همون روستایی که احساس میکنم این روزا خیلی ازش دور شدیم با این که فاصله ای نداریم
همون روستا م که چند روز پیش از آدمایی گفتم که میخوان ازش دل بکنن
اما غافل از این هستند که که روستا وسادگیش خیلی وقته به اونا احتیاج نداره
از کسایی که وقتی دبیرستان بودیم به دروغ خودشون کهنوجی معرفی میکردن
ازکسایی که ....
بگذریم
میخوام برم روستا
همون روستا که مثل هیچ جای دنیا نیست
جایی که فقط اونجا میتونی آرزوهات رو  از روی بمبلک توی قاب آسمون پر ستارش ببینی
همون جا که جاده هاش ازبهمن ماه دیگه عطر پرتقالش صورت هر عابر ی رو نوازش  میکنه
اگه هواش تمیز بود
اگه مردمش هنوز مهربون بودن
اگه خشکسالی هنوز ردی از بهشت رودبار زمین گذاشته بود
اگه آسمون شباش مثل قدیم پرستاره بود
اگه سکوت باغاش همه وجودمو فرا گرفت
قول میدم
جای شما روخالی کنم
میرم یه کم هوا...
یه کم نگاه کردن توچشم مردم ساده روستا

مردمی که هنوز اعتقاداتشون بوی گل محمدی میده
یه کم ستاره ویه کم سکوت باغاش
دستای گرم پدر ونگاهای گرم مادر
میرم....

عکسهای فرستاده شده توسط مصیب میرشکاری دانشجوی رشته ی حسابداری دانشگاه ازاد کهنوج

 
 
 
 
به به عجب قارچی!!!!
 
 
 
 

عکس هوایی از روستای دهکهان

میوه ی شیرین نارنگی... (گرفته شده توسط جناب اقای ابراهیم پورسلمان دانشجوی رشته ی اموزش  ابتدایی دانش