به نام خدا
آه ای دیار کهن ای سرزمین کودکی من
خورشید سرد غربت بر من مرام باد
تا افتاب توست در باورم
ای خاک یادگار ای لوح جاودانه ی تاریخ
ای پاک ای زلال تر از آب و ایینه
من نقش خویش را همه جا در تو دیده ام
تا چشم در تو دارم در خویش ننگرم
ای کاخ زر نگار ای بام لاجوردی تاریخ
فانوس یاد توست که در خوابهای منن
زیر رواق غربت همواره روشن است
برق خیال توست که گاه گریستن
در بامداد ابری من پرتو افکن است
اینجا همیشه روشنی توست رهبرم
ای زادگاه مهر ای جلوه گاه هر چه خوبی
شب گر چه در مقابل من ایستاده است
چشمانم ار بلندی تالع به سوی توست
و از قله ها ی مه آلود زمین
در اسمان صبح تو پیداست اخترم
ای ملک بی غروب ای مزر و بوم پیر جوانبخشی
ای آشیان کهنه ی شاهین
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۷/۱۰/۰۵ ساعت 17:16 توسط فرزاد میرشکاری
|
