چند خطی برای بهشت رودبارزمین به مناسبت دعای باران
آرامبخش بواسطه سادگی اش ،سرشار از میوه ومرکبات ،نخل های سوخته وایستادگی
مهربان ومهمان نواز. این دهکده فراموش شده میان قهر طبیعت درهمسایگی بجگان ونودژ .
در آخرین روزهای سال 88شمسی ، اينجا خانه هايي را مي بيني محصور شده ميان كوههايي برافراشته ، بي نظم. هر يك به رنگی. تكه تكه هر كدام به شكلي. نا همساز و نا متجانس. و درختان پرتقالی كه با بارش رحمت الهی گویی جامه نو بر تن کرده اند. اينجا ، در میان کوههای بلند مي تواني روستايي را ببيني با جاده های خاکی متصل به هم . و بلافاصله اين سوال كه در اين ميانه. انسان كجاست و داراي چه جايگاهي.
از بالا که نگاه می کنی عمارت هايي بي قواره و بي تناسب بالا رفته اند و آنگاه كمي آن سوتر خانه هايي در حال ويران شدن. و چيزي كه من روستايي را دائما آزرده مي سازد پا در هوايي بين اين دو نقطه است. جايي كه نه شبیه شهر شده و نه گسسته و روستا يي وار. آشفته. يك راه به خانه هايي كاهگلي وقدیمی كه خبري از ساكنين آن نيست - و راهي ديگر به ساختمانهای سيماني كه بيشتر به يك وصله ي ناجور مي ماند.
در ميانه ي راه ، با ذهني آشفته و بي رمق ، بر تخته سنگي تكيه زده دست ها ستون چانه ي خود ، مانده ام. و فرهنگ بومي و اصيل خود را به يك وسوسه ي بظاهر مدرن فروخته ام و هيچ چيز جايگزين آن نكرده ام. سرگردان مي نگرم. روستاي من تجلي كامل مجسمه ي بزرگي ست كه پاهايش از هراس فرو ريختن مي لرزد. جايي است كه در آن به دنيا امده ام و... در آن زندگي كرده ام. در اين وسعت كم ، تا دلت بخواهد محله هاي گوناگون و منقطع شده از هم وجود دارد (پابری ،بگی،محسنی ها،پهلوانیها،ملاها قائم آبادو...) ب مثل آدم هايش با نژادها وقومهای مختلف. رودخانه اي آن را دو شقه كرده ، روستايي كوچك و اينهمه تضاد و تناقض ! به ندرت مردي ازیک محل با دختري از محله ي دیگر ازدواج می كند .
در عين حال كه در روستاي من به يك تازه وارد انقدر نگاه مي كنند كه نه تنها از ديدرس ، بلكه از صحنه ي روزگار محو شود تنها و تنها از روي خلوص به كوچك و بزرگ جان (جی) مي گويند !
كاش... اما كاش روابط قومي قبيله اي هنوز تا بدين حد حاكم نبود و كاش در ازاي چندين مسجد و حسينيه و دست كم به ازاي نيمي از آنها ، كتابخانه اي ، درمانگاهي ، ورزشگاهي... وجود مي داشت و بانيان كارهاي خير هر ساله كمي هم به اينگونه مراكز التفات داشتند و كاش آنها كه زمينشان دو تا شد احساس كد خدايي نمي كردند. كاش...
روستاي من اکنون هواي خوب ، آب گوارا و مناظر زيبايي دارد هرچند هنوز سایه نحس خشکسالی روستای مرا رها نکرده ، مرکبات ،خرما وسایر محصولات هم داردرودخانه ای که هنوز صدایش را که ازکنار عالم آبادمیگذشت را ازیاد نبرده ایم. اما... اينها مرا مست و از خود بيخود نمي كند. براي من مهمتر از اينها ، آدم هايي هستند كه از دير باز تاكنون در اینجا زندگي كرده اند و شادي ، رنج كشيده و جان داده اند. گرسنه بوده اند و محروم ، استثمار شده و تاراج شده ، بر اثر يك تب دو ساعته پيش از آنكه " زندگي " كنند " مرده اند "
روستاي من اکنون چهره ي وحشتزده اي دارد از گسترش روز افزون این دیو پلید خشکسالی .نخلهای سوخته وباغهای خشکیده گواهی این ادعاست. ...
روستاي من تقاطع معابري بيشمار و راه و بيراههاي بسياري ست از نسل ها و عقيده ها ، طرح هاي من در آوردي معماري روش هاي بي حساب و كتاب زندگي ، تلفیقی از تفكرات سنتي و مدرن.
واما یک خبر خوب برای همه که بهشت رودبار زمین را دوست دارند:
این روزها خشکسالی مجسمه اي بزرگ با پاهايي لرزان و چشماني هراسيده است . راه رهايي اما نه در امامزاده و قبرستان است و نه در جای دیگر.جايي ست درمیان دستهای پرسخاوت مردمان روستا. جايي دیگر كه ريشه اي بي درنگ و هراس ، ساقه مي گردد و روز بروز تنومند تر. من... تو... ما... انساني روستای با سادگی خاص مردم روستا (ونه ساده لوح) مربوط به اين جغرافيا و واجد همه ي خصوصيات فرهنگي و نشانه ي زيستي ، چون چشمي حاضر و ناظر كه به گونه اي متفاوت جهان را مي نگرد و طبيعت را به مبارزه مي طلبد ، در مقابل قهر طبيعت واكنش نشان مي دهد آن را به سخره مي گيرد. ، اما بدون قصد تخريب. بزرگی مي گويد" بومی گرايي ، آدمي را در قفس زنداني نمي كند ، بلكه موجب پرواز مي شود ". بايد تلاش كنيم به جاي تعصبات قومي ، كه معيار منفعت طلبانه و خود بينانه شده ي تمام ارزش ها شده ، راهي را براي جا انداختن الگوهاي جديد و پيشبرد ارزش هاي والاتر و بالاتر انساني بيابيم. تلاش كنيم در ديدن ناديده ها ، شنيدن نا شنيده ها و گفتن نا گفته ها.
باشد كه خود و آيندگان ، در شرايطي بهتر و شايسته تر { چه به لحاظ اقتصادي و رفاه اجتماعي و چه به لحاظ دانش و شعور و آگاهي } به سر بريم.
اين ، چشم اندازي ست از روستای من روستایی به مراتب زيباتر ، پر شورتر ، با شكوه تر و دلنشين تر از آنچه گفتیم .
واما حالا از تمام مردم روستا صمیمانه دعوت میکنیم در نماز باران که ایده بچه های وبلاگ بهشت رودبار زمین است در جوار امامزاده روستا گرد هم بیاییم ودستها را بلند کنیم هم به شکرانه رحمتی که برایمان فرستاده وبگوییم خدایا باران رحمتت را برما زمینیان ناچیز نازل کن.
بر قله ي كوهي مي ايستي ، نگاهي بر چشم انداز روستا. هنگام غروب. چراغ هاي خانه ها يكا يك چون ستارگاني روشن مي شود فكر مي كني كه آن ها را در دست بگيري و به آسمان پرتاب كني. زير لب مي گويي : من متولد....چه تفاوت مي كند ؟!








